خرید بک لینک
سرخی غروب رو توی ساحل دویدم. بهار، توی هوا افتاده بود به مرطوب شدن، کنار درختهایی که نمیدونم اسمشون چی بود میدویدم و مستیم حد نداشت از بوی گلها، بو اونقدر زیاد بود که وقتی با دهن نفس میکشیدم حس میکردم دهنم طعم گرفته. خسته که شدم خودم رو توی گامهای بعدی انداختم زمین، دردم گرفت یکم، دمر شدم توی ساحل، نگران نفس کشیدنم نبودم، نگران نبودم که شن بره توی بینیم چون خاک، رطوبت زیادی گرفته بود و سفت شده بود. پشت به دریا، با هیبتی مُردهوار دمر شده بودم و به جنگل نگاه میکردم، با پلکهای سنگین و گرمیِ لزجِ خاکِ ساحل که نیمهی چپ صورتم رو در بر گرفته بود، بالای سرم باز، یه شهاب دنبالهدار کوچیک، میخواست خودش رو به پهنهی آبی بزنه، نمیدونم به کجای جهان، نمیدونم کجای اقیانوس، نمیدونم کجای جغرافیای امن من که مهم هم نبود انگار، که احساس میکردم همهجا آرامگاه و پناهگاه من خواهد بود، حس میکردم بزرگتر ازونم که مرگ بتونه پیدام کنه. آمادهی داستان بودم، پذیرای همهچیز، پذیرای نگاه خیرهی خودم به سمت جنگل که نمیدونستم چه زمانی بالاخره، بیپلک میشه و چشمهام، گم میکنن نگاهم رو توی سبزی پررنگِ جنگل، نمیدونستم که کی کم میآرم نوازش سمت چپ گونهمو از دستهات، که کجا به پهنهی آسمون میخوره این روح دنبالهدارِ کوچیک، توی اون لحظه، هیچ چیز مهم نبود و موکداً، نمیخواستم لحظهایش رو از دست بدم؛ مرگیِ خواب بودم، خستهی همهچیز. با هر موج، پلکهام سنگینتر میشدن توی رگهام، احساس میکردم که،اقیانوسم. +  ۱۴۰۱/۱۲/۱۰ ساعت 2:32   علیّ  | 

برچسب: نویسنده: بردیا نیکنام تاريخ: پنجشنبه 11 اسفند 1401 ساعت: 13:08

صفحه بندی